دل از دست رفته
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ای حافظ شیرازی ... تو کاشف هر رازی
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
کرشمه کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
به باد ده سر و دستار عالمی یعنی کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
تاب بنفشه می دهد طره مشک زای تو پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
عشق تو نهال حیرت آمد وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر هم با سر حال حیرت آمد
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت تا سحر رقص کنان ساغر مستانه زدند
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
زهی خجسته زمانی که یار باز آید به کام غم زدگان غمگسار باز آید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار باز آید
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادت